December 4, 2015

نواب و یارانش قصد دیدار با آیت الله بروجردی را داشتند که ایشان آنها را نپذیرفته بودند.خاطرات سید صادق طباطبایی، جلد ١، صفحه ٢٦

نواب و یارانش قصد دیدار با آیت الله بروجردی را داشتند که ایشان آنها را نپذیرفته بودند. از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیت الله بروجردی، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسان حوزه علت این رفتار را از آیت الله بروجردی سؤال کرده و می‌پرسد چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب می‌گویند: این آقایان می‌خواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند. مرحوم آیت الله کبیر که از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است می‌پرسد، مگر چه اشکالی دارد؟ آیت الله بروجردی در جواب می‌گویند: اشکال بزرگ این امر در اینجاست که شاه با اسلحه، توپ و تفنگ به جان مردم می‌افتد، با این اسلحه می‌شود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم می‌اندازید. با این اسلحه نمی‌توان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته می‌شود.
خاطرات سید صادق طباطبایی، جلد ١، صفحه ٢٦

حجاریان را خدا زد، پشیمان نیستم!


٢٢ اسفند ماه ٧٨ ساعت ٧ صبح به میدان حر رفتم و طبق قرار ساعت ٨ و ٢ دقیقه مجیدی با یک موتور سوزوکی هزار سر قرار آمد. با همان موتور سیکلت به نزدیکی ساختمان شورای شهر (خیابان بهشت) رفتیم. ساعت ٨ و ٢٠ دقیقه یک نفر با بارانی سرمه‌ای آمد که مجیدی گفت او مقدمی است. مقدمی وارد ساختمان شورا شد و سپس بیرون آمد و با اشاره گفت که سعید حجاریان هنوز نیامده است. بعد از این یک خانمی نیز با مقدمی صحبت کرد و به سمت شهرداری تهران رفت و سپس مقدمی با اشاره گفت حجاریان می‌آید و به دنبال آن او به سمت حجاریان رفت و با دادن نامه او را متوقف کرد.. من نیز به سمت آنان رفتم و وسط خیابان «بهشت» اسلحه را مسلح کردم و حجاريان را زدم...»
اظهارات سعيد عسگر، تروريست حكومتى و عامل ترور سعيد حجاريان كه آزاد و بدون هيچگونه محكوميتى خوش و خرم در جامعه جولان ميدهد...

اينان خودشان می دانند كه هدی در مظلومیت و ناجوانمردانه به شهادت رسید

 من خودم آدم سیاسی نیستم و کاری به سیاست ندارم امّا هیچ گاه نخواهم گذاشت که خون همسرم هدر برود. در تاریخ ایران تاکنون چنین مسئله‌ای سابقه نداشته كه ۶۴ نفر شهادت بدهند كه نخبه اين مملكت را در زندان ضرب و شتم كرده اند و كشته اند. صابر یکی از نخبه‌ های ایران بود. اگر به این سادگی نخبه کشی مى كنند که واقعا بايد تاسف خورد به حالِ اين جماعت!
روز به روز غم از دست دادن او را بیشتر احساس می کنیم و هر چه زمان می گذرد داغمان تازه تر می شود، آن هم با این مظلومیتی که از دست رفت. واقعا ناجوانمردانه بود بعد هم جسد چنین مردی را ۲۴ ساعت بگذارند آنجا و به ما اطلاع ندهند، به بیمارستان ببرند به ما اطلاع ندهند... واقعا ما چنین انتظاری را نداشتیم...من و فرزندانم یک لحظه هم نمی توانیم یاد او و مظلومیتش و ستمى كه به خانواده من رفت را فراموش كنيم. خود من مریض هستم، این غم چنان برای من سنگین است که با وجودی که آدم ورزشکاری هستم دارم توانم را از دست می دهم و فلج می شوم. به زور خودم را می کِشم و سعى ميكنم استوار باشم، سعی می کنم بچه‌ ها ناراحت نباشند اما نمی شود! امّا زندگى ما با تمام مشكلاتش هنوز جاريست و ما هم سرپا، چراكه زندگى من و آقاى صابر از اول هم بر روى ساده زيستى و بدون وابستگى صِرف به شخص يا نهادى پايه گذارى شد و الان هم خدا را شكر مراحل درمان بيمارى ام و زندگى بچه ها هم گواه اين مطلب است. اگرچه كماكان در لحظه لحظه زندگى مان كمبود آقاى صابر حس ميشود و طريقه رفتنشان ما را عذاب مى دهد، ولى با لطف خداىِ پاىِ كار بچه ها در اين چهار سال اخير در زندگى شخصى شان به موفقيت هاى علمى و تحصيلى دست پيدا كردند و اين باعث افتخار من و شاد شدن روح پدرشان است. من در اين چهار سال تنها هدفى كه دنبال مى كردم اين بود كه بچه ها به دور از غوغا و مسائل زايد سياسى بتوانند در آرامش به زندگى شان ادامه دهند.
چهار سال هم گذشته دستگاه عدلّیه کشور به جای رسیدگی به فاجعه شهادت هدى و برخورد با عاملان این جنایت، مدام در صدد عادی جلوه دادن قتل او و مختومه کردن پرونده است. ما انتظار داشتیم که هر چه زودتر او از زندان آزاد شود اما به این شکل اسف بار جسد صابر را به من تحویل دادند! آقای صابر هيچ کار خطايى نکرده بود و فقط دغدغه دار مردم اين مَرز و بوم بود! اين واقعا دردناک و ناجوانمردانه است...
مصاحبه صريح و غم انگيز خانم فريده جمشيدى، همسر شهید هدی صابر، خرداد ١٣٩٤
http://www.hodasaber.com/…/…/555-yadnameh-mosahebe-fjamshidi
در تاریخ نهم آذر ١٣٧٧، آقای موسوى [مصطفى كاظمى]، معاون وقت وزارت اطلاعات درى نجف آبادى، وزير وقت اطلاعات میرود و در مورد قتل داریوش فروهر و همسرش گزارش می دهد. موسوی پس از این دیدار به من گفتند: فعلا کار کانون نويسندگان را انجام بدهید. قرار شد از مهمترین ها شروع شود. شماره تلفن مختاری از طریق یکی از منابع اداره چپ نو با نام مستعار داریوش به دست آمده بود. قرار شد تا روز پنجشنبه دوازدهم آذر روی آدرس سوژه استقرار پیدا کنیم. حدود ساعت ١٧ مختاری با لباس اسپرت از کوچه بیرون آمد و از شمال به جنوب خیابان آفریقا حرکت کرد. در این ساعت ناظری و روشن جهت اقامه نماز محل را ترک کرده بودند لذا سریعا به ناظری زنگ زدم و خبر دادم سوژه بیرون زد. خودش و روشن را سریع به محل برسانند. رضا و علی پیاده به دنبال مختاری راه افتادند. خسرو پشت فرمان پژو نشست و به سمت شمال آفریقا حرکت کرد. من در صندلی جلو قرار گرفتم. یک کوچه مانده به منزلش علی و رضا جلوی او را گرفتند و تحت پوشش پرسنل دادستانی وی را سوار اتومبیل کردند. علی در سمت چپ، مختاری وسط و رضا روشن در سمت راست او روی صندلی عقب نشست...
روشن، ناظری و سایر دست اندرکاران طرح الغدیر (اعدام منافقين) قبل از شروع عملیات پائیز ٧٧، از این محل مستمرا استفاده می کردند. قرار شد از این محل برای به قتل رساندن مختاری استفاده شود. به جهت طولانی بودن مسیر من با مختاری بحث پیرامون کانون را شروع کردم بعد از اینکه به محل رسیدیم روشن خواست چشمش را ببندد و پیاده شود. از زمان سوار شدن خواسته بودیم سرش پائین باشد تا متوجه نشود کجا می رویم. داخل ساختمان شدیم. در همان اتاق اول از وی خواستند روی زمین بنشیند. همه کار را روشن و ناظری تمام کردند. بسیار حرفه ای و مسلط عمل نمودند. ناظری سریعا طناب مربوطه را از کابینت داخل اتاق در آورد مقادیری پارچه سفید برداشت. چشم و دست او را از پشت سر بست. طناب را به گردن او انداخت به روی شکم خواباند و حدود ٤ یا ٥ دقیقه طناب را تنگ کرد و آن را کشید.
من و خسرو و روشن جنازه اش را وسط پتو قرار دادیم و در صندوق عقب گذاشتیم. خسرو پشت فرمان نشست. در جاده افسریه یک مسیر فرعی به کارخانه سیمان تهران منتهی می شد. اطراف آن مسیر خلوتی بود. ساعت حدود ٢٠ ماشین را نگه داشته، جنازه را بیرون گذاشتیم. پس از پائین گذاشتن جسد، موسوی زنگ زد نتیجه کار را می خواست. گفتم: دقایقی است خلاص شده و راهی منزل هستیم. موسوی گفت: بیا امشب همدیگر را ببینیم. من در شهرک آپادانا هستم. قرار شد ساعت ٢٢:١٥ دقیقه او را در محل مذکور دیده و مشروح گزارش دادم...
اظهارات مهرداد عالیخانی از عاملين قتل هاى زنجيره اى در بازجویی در خصوص قتل شادروان محمد مختارى، ٤ ارديبهشت ١٣٧٩

جوابيه خانواده عزت ابراهيم نژاد به اظهارات مسعود ده نمكى، تير ١٣٩٠

آقای مسعود ده نمکی در ١٨ تیر ١٣٧٨ بی رحمانه و با چماقت بر عزت ابراهیم نژاد و دانشجویان بی پناه در خواب راندی و همه را با این کارت مات و مبهوت بر جای خود نشاندی، باور کن، باور کن که این چماقت که این دفعه با نوشته ات بر خانواده ما وارد کردی از آن ضربات چاقویی که به عزت وارد کردی بی رحمانه تر بود. آن موقع عزت را شبانه و تک وتنها به گوشه ای کشاندی و با ضربات چاقو، زنجیر خودت و دوستانت عزت را از پا درآوردی و در نهایت با تیر خلاص مهدی صفری تبار پسر امام جمعه اسلامشهر که در شقیقه و چشم چپ عزت وارد کرد او را از پای در آوردید ولی این بار با آن چماق سنگینت که پر بود از تحجر و نادانی و عقده های سنگین و چرکین که با جهالت و نادانی و بی خردی بر خانواده زجر کشیده عزت که با هزاران مشکل و در تنهایی مفرط در این کشور بزرگ، وارد کردی و درد کهنه ما را بیشتر کردی.
مسعود خان همانطور که می دانی ما خانواده عزت از همان اول حادثه تک و تنها در مقابل ظلم و ستم شما ایستادیم و بدون هیچ گونه حامی و تنها با حمایت دانشجویان که خود پر بودند از زخمهای که بر آنها زده بودید، به مبارزه علیه تحجر شما پرداختیم و تا این لحظه با آن همه فشارهای مختلفی که پر پیکر خانواده ما وارد کردید ایستاده ایم و تا محاکمه قاتلین عزت و جنایتکاران و متحجرین ١٨ تیر هیچگاه عقب نشینی نمی کنیم و همواره بر این را ه خود پایدار هستیم.
آقای مسعود ده نمکی هر چند که ما تک و تنها بودیم و هستیم و زورمان نرسید که شما را به پرونده دادگاه ١٨ تیر بکشانیم ولی مطمئن باش خداوند تو را به دادگاه خودش خواهد کشید و دیگر آنجا نه رهبری هست و نه سپاهی و نه دیگر کسی که تو را تبرئه کند. یک مملکت ممکن است با بی خدایی پابرجا بماند ولی با ظلم هرگز...
جوابيه خانواده عزت ابراهيم نژاد به اظهارات مسعود ده نمكى، تير 

سه برادر بودند، علی، مهدی و حمید باکری که هـیـچـگاه پیکرشان پیدا نـشد…


مادرم بارها گفته، اگر پدرتان بود هیچ وقت نمی ایستاد که در خیابان به یک دختر تیر بزنند. اولین باتومی که بر سَرِ مردم در خیابان بلند کردند را من دیدم، هیچ وقت یادم نمی رود. هنوز باورم نمی شود در مملکتی که پدرم خونش را داد و شهید شد چنین اتفاقاتی می افتد. مطمئنم که اگر پدرم بود، اجازه نمی داد که دروغ گفته شود و یک دروغگو دروغ تحویل مردم بدهد. هرجا ظلم می شد او ایستادگی می کرد. همان زمانِ جنگ هم یکی از عمه هایم به پدرم گفت که حمید دو تا بچه داری، تو که می دانی پشت جنگ و جبهه چه خبره ؟ چـرا میری ؛ نـــرو! پدرم دستانش را بر دهانِ خواهر گذاشت و گفت:"مـیـروم تا بلایی که سرِ دختران در سوسنگرد آمد بر سرِ شما نـیاید. سرِ این مملکت نـیاید. اما الان دارند ظلم را توجیه می کنند. اگر پدر و عموهایم زنده بودند حتما الان در "زندان" بودند ! همان طور که آن روز به آنها اَنگ زدند که امتی هستید و آنها را از سپاه اخراج کردند. مطمئنم "او" اگـر بـود حتماً الان یکی از بازداشت شدگان بود...!
آسیه باکری، فرزند شهید حمید باکری

اردوغان حین گرفتن دکترای تقلبی (افتخاری) از دانشگاه قطر، گفت در صورت لزوم پاسخ مناسب به روسیه داده میشود! دکتراشم از حامی داعش گرفت !