November 19, 2015

«پادشاهان سه گانه»


داستان "سه خردمند ایرانی که از طریق ستاره شناسی و مطالعۀ متون کهن و پیش گویی های انبیای پیشین دریافتند که در زمانی معیّن و مقدّر شهریاری عظیم از میان بنی اسرائیل ظهور خواهد کرد که ملکوتش جهان را خواهد گرفت، و به دیدار آن نوزاد که از آغاز تولد پادشاه بود شتافتند و برای او هدیه هایی از طلا و مورد و کندر بردند" در فرهنگ مسیحیّت بسیار معروف است.
این سه خردمند را گاه مغان یا مجوسان سه گانه و گاه پادشاهان سه گانه خوانده اند. از آنجا که پادشاهان حقیقی خردمندان عالمند و مقصود افلاطون از آن که گفته است «حکیم باید حاکم باشد یا پادشاه باشد»، همین است که حکومت باید در دست خردمندانی قرار گیرد که به ذات خویش پادشاهند، بی هیچ نیاز به رعایا و خدم و حشم و تاج و تخت.
داستان این سه پادشاه خردمند در آثار هنری و مکتوبات مقدّس مسیحی همه جا مشاهده می شود و نقّاشان و مجسّمه سازان بزرگ به تصویر کردن این داستان اهتمام وافر داشته اند…
برگرفته از مقدمه کتاب «آن خردمند دیگر» به قلم دکتر الهی قمشه ای
تصویر - مجسمه پادشاهان سه گانه - کلیسای جامع استراسبورگ فرانسه

ايران و مصر



مصری ها پس از هلنی شدن، لاتینی شده، سپس مسیحی شده و در پایان مسلمان عرب شدند. هیچ ملتی در جهان به اندازه مصر، با گذشته خود فاصله ندارد. وارون بر آن، ایران ما یورش مقدونیان، رومی ها، اعراب و ترکها و مغولها را پشت سر گذاشت و هویتش در طول هزاره ها با تغییراتی، پابرجا ماند. پس این 2500 سال زنده، بسی بیش از آن 6 هزار سال مرده مصری ارزشمند است. چون نام فرزندان امروز ما "کوروش" و "کامبیز" و "داریوش" و "اردشیر"، "آتوسا"، "پریسا"، "ماندانا"، "روشنک یا روکسانا"، "استاتیرا یا ستاره" و "اشکان" و "فرهاد" و "مهرداد" و "خسرو" و ... دیگر نامهای 2500 تا 1400 سال پیش است ولی هیچ مصری نمیتواند نام فرزندش را "خاسه خِموی"، "ایم هوتپ"، "خوفو"، "آمنم هت"، "توت موس"، "هات شپ سوت"، "آخه ناتون"، "توتان خامون"، "پسامتیک" و ... بگذارد.

برگرفته از وبلاگ روزنامک

تصویر : نخست وزيـــر ايـــــران هويدا به همراه حاكم وقت دبى شيخ راشد آل مكتوم

در آن زمان که حاکم دبی وارد ایران می شود، سر ظهر به صرف نهار مهمان شاه ایران بود و بطور خصوصی صحبت هایی می کنند.
بعد از صرف ناهار اسداله علم ( وزیر دربار ) از شاه می پرسد شيخ راشد آل مكتوم چطور آدمی بود ؟
شاه در جواب می گوید این شخص نسبت به دیگر عرب ها بسیار روشنفکر و مترقی تر است ... به زبان انگلیسی کاملا مسلط است.
از ما درخواست کرده که بهشون کمک کنیم تا دبی هم مثل کشور ما آباد بشود ... حتی در خواست کردند کنترل امنیت آنها را ما بدست بگیریم.

( بر گرفته از کتاب یادداشت های اسداله علم )
--------------------------------------------

(( لطفا به طرز نگاه نخست وزیر ایران و حاكم دبى دقت کنید !! ))

متاسفانه تاریخ میهن ما از این ناسپاسی ها و قدر نا شناسی ها داستان های بسیار دارد


.

استاد حبیب یغمایی تعریف می کردند:
«در دورهء رضا شاه که عزاداری وسینه زنی و قمه زنی ممنوع شده بود ؛ یک روز ملک الشعرای بهار به شوکت المُلک عَلَم – امیر بیرجند -گفته بود: الحمدالله ولایت شما هم برق دارد؛ هم آب دارد؛ هم مدرسه دارد؛ هم سالن نمایش دارد؛ همه چیز هست، اینکه بعضی ها هنوز شکایت می کنند دیگر چه می خواهند؟».
شوکت المُلک گفته بود:

-«آقا ! اینها برق نمی خواهند. اینها محّرم می خواهند. این ها مدرسه نمی خواهند؛ روضه خوانی می خواهند .کربلا را به این ها بدهید همه چیز به آنها داده اید !
*****
استادحبیب یغمایی متعلق به کوره دهی بود بنام« خور» که خیلی به آنجا عشق می ورزیدو در آنجا درمانگاه و کتابخانه و مدرسه ای ساخت و برای آبادانی آنجا جلوی هرکس و ناکسی ریش به خاک مالید و زانو زد . و مهمتر اینکه کتابخانه ای درست کردو همهء کتاب های خطی اش را که در تمام عمر آنها را با خون دل جمع کرده بود به آنجا منتقل ساخت و وصیّت کرد بعد از مرگش او را در آنجا دفن کنند . اما میدانیدمردم قدر شناس همان سامان با جنازه اش چه کردند ؟
وقتی پیکر رنج کشیدهء او با کاروان استادان و شاگردانش ( از جمله دکتر اسلامی؛ دکتر باستانی پاریزی ؛ دکتر زرین کوب ؛ سعیدی سیرجانی وبسیاری دیگر از چهره های نامدار وطن مان ) به روستای« خور» برده شد؛همان کودکانی که در مدرسهء یغمایی درس می خواندند و همان مردمی که در درمانگاهش درد های خود را درمان کرده بودند؛ به فتوای روحانی همان روستا؛ دامن شان را پر از سنگ های ریزو درشت کردند تا جنازهء این خدمتگزارِ فرهنگ ایران را سنگباران کنند … و درد انگیز تر اینکه پس از دفن جنازهء حبیب یغمایی ؛ فرزندانش دو سه شبی در مقبره اش خوابیدند و کشیک دادند تامبادا «سربازان گمنام امام زمان» آن پیکر بیگناه را از زیرخاک بدر آرند و طعمهء لاشخورها کنند!

آتا تورک به فروغی:



شما ایرانی ها قدر ملیت خود را نمی دانید، و نمی دانید ریشه داشتن و حق آب و گل داشتن در قسمتی از زمین چه نعمتی عظیم است، و ملیت وقتی مصداق پیدا می کند که آن ملت را بزرگان ادب و حکمت و سیاست و در معارف و تمدن بشری، سابقه ممتد باشد. شما قدر و قیمت بزرگان خود را نمی شناسید و عظمت شاهنامه را درنمی یابید که این کتاب سند مالکیت، و ملیت و ورقه هویت شماست، و من ناگزیرم برای ملت ترک چنین سوابقی دست و پا کنم

(مقدمه حبیب یغمائی بر مقالات فروغی، انتشارات توس، )
1354

" شیخ بهایی "

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی نااميدي در بسته باز کردن

اغاز بنیادگرایی در خاورمیانه از گوادالپ نشأت گرفت

آن روز‌ها ، در جزیره‌ گوادالوپ، زمستان ۵۷، که رئیس جمهور وقت فرانسه میزبان ۳ قدرت جهانی‌ دیگر بود، اگر چه از شنیدن صحبت‌هایِ کارتر تعجب کرد، از اینکه صحبت از رفتن شاه بود و سپردن حکومت ایران به یک شخص مذهبی‌... اما شاید هرگز حدس هم نمیزد بذر بنیاد گرایی اسلامی که در خاور میانه در حال کاشته شدن بود به زودی دامان خودشان را نیز خواهد گرفت... همه آن چهار نفر، گیلاس‌هایشان را بالا بردند و پیروز مندانه خندیدند...و رفتن شاه برابر بود با آغاز آشفتگی‌‌ها و کابوس برایِ مردم خاور میانه....و این روز ها؟ شاه وحشت بزرگ را بار‌ها هشدار داده بود....